چرا باید به جای حفظ کردن، دنبال فهمیدن باشیم؟
حفظ کردن ممکنه برای امتحان کافی باشه، اما برای استفاده از دانش توی دنیای واقعی معمولاً جواب نمیده. این مقاله توضیح میده چرا فهمیدن مفاهیم، ارتباط بین اونها و درک عمیق، ارزش خیلی بیشتری از حفظ کردن صرف داره.
خیلی وقتها وقتی میگیم «این مطلب رو بلدم»، چیزی که واقعاً منظورمونه اینه که میتونیم جملهها، تعریفها یا فرمولهاش رو به یاد بیاریم. اما به یاد آوردن یک چیز لزوماً به معنی فهمیدن اون نیست. ممکنه تعریف یک مفهوم رو دقیقاً حفظ باشیم، ولی وقتی شکل سؤال عوض میشه یا باید اون مفهوم رو توی یک موقعیت واقعی به کار ببریم، ندونیم باید چه کار کنیم.
حفظ کردن با فهمیدن چه فرقی داره؟
حفظ کردن یعنی بتونیم یک اطلاعات مشخص رو دوباره از حافظه بیرون بیاریم. مثلاً بدونیم پایتخت یک کشور چیه، یک فرمول رو از بر بگیم یا تعریف یک اصطلاح رو تکرار کنیم. این توانایی خودش ارزشمنده و خیلی جاها بهش نیاز داریم.
فهمیدن یک قدم جلوتره. وقتی چیزی رو میفهمیم، فقط نمیدونیم «چی هست»؛ تا حدی میدونیم چرا اینطوریه، چطور کار میکنه، به چه چیزهایی ربط داره و کجا میشه ازش استفاده کرد.
مثلاً ممکنه فرمول مساحت دایره رو حفظ باشیم. اما فهمیدن یعنی علاوه بر دانستن فرمول، بدونیم شعاع چه نقشی داره، چرا دو برابر شدن شعاع باعث چهار برابر شدن مساحت میشه و بتونیم همین رابطه رو توی مسئلهای که ظاهر متفاوتی داره تشخیص بدیم.
مشکل حفظ کردنِ بدون فهم
اطلاعاتی که فقط به شکل یک جمله یا پاسخ ثابت یاد گرفته شدن، معمولاً به شرایطی که در اون یادشون گرفتیم وابستهترن. به همین خاطر ممکنه در امتحان، وقتی سؤال تقریباً شبیه کتابه، جواب رو پیدا کنیم؛ اما با کمی تغییر در صورت مسئله گیج بشیم.
این اتفاق یکی از دلایلیه که بعضی وقتها بعد از یک امتحان موفق احساس میکنیم موضوعی رو خوب بلدیم، ولی چند هفته بعد بخش زیادی از اون رو فراموش میکنیم یا نمیتونیم در عمل ازش استفاده کنیم.
فهمیدن یعنی ساختن ارتباط
دانش توی ذهن ما مجموعهای از اطلاعات کاملاً جدا از هم نیست. چیزهای جدید وقتی مفیدتر میشن که بتونیم اونها رو به چیزهایی که از قبل میدونیم وصل کنیم.
فرض کن تازه مفهوم «تورم» رو یاد میگیری. میتونی یک تعریف رو حفظ کنی، اما فهم واقعی وقتی بیشتر میشه که بتونی اون رو به قیمت کالاها، قدرت خرید، درآمد، پسانداز و سیاستهای اقتصادی ربط بدی. هر کدوم از این ارتباطها بهت کمک میکنه مفهوم رو از یک زاویه تازه ببینی.
هرچه این شبکه از ارتباطها معنادارتر باشه، معمولاً راههای بیشتری هم برای یادآوری و استفاده از دانش داریم.
فهمیدن کمک میکنه دانش رو منتقل کنیم
یکی از نشانههای مهم فهم اینه که بتونیم چیزی که یاد گرفتیم رو بیرون از مثال اصلی به کار ببریم. به این توانایی معمولاً «انتقال یادگیری» گفته میشه.
مثلاً اگر فقط روش حل یک مسئله مشخص ریاضی رو حفظ کرده باشیم، ممکنه فقط همون مدل سؤال رو حل کنیم. اما اگر منطق پشت روش رو فهمیده باشیم، شانس بیشتری داریم که در یک مسئله تازه هم بفهمیم از چه ایدهای باید استفاده کنیم.
البته انتقال یادگیری همیشه خودکار یا آسون نیست. حتی وقتی یک مفهوم رو خوب فهمیدیم، ممکنه برای استفاده از اون در موقعیتهای خیلی متفاوت به تمرین نیاز داشته باشیم. پس فهم عمیق کمک بزرگیه، اما تضمین نمیکنه بدون تمرین بتونیم دانش رو در هر شرایطی به کار ببریم.
پس حفظ کردن بیفایدهست؟
نه. قرار نیست بین حفظ کردن و فهمیدن یکی رو انتخاب کنیم. بعضی اطلاعات واقعاً باید در حافظهمون باشن تا بتونیم سریعتر فکر کنیم. واژههای یک زبان، جدول ضرب، اصطلاحات تخصصی یا بعضی قواعد پایه مثالهای خوبی هستن.
مشکل از جایی شروع میشه که حفظ کردن رو با یادگیری کامل اشتباه بگیریم. حفظ اطلاعات میتونه بخشی از یادگیری باشه، اما بهتره اون اطلاعات وارد یک ساختار معنادار بشن.
چطور به جای حفظ کردنِ صرف، دنبال فهمیدن بریم؟
برای عمیقتر کردن یادگیری لازم نیست همیشه ساعتهای بیشتری درس بخونیم. خیلی وقتها مهمتره نوع سؤالی که از خودمون میپرسیم تغییر کنه.
- از خودت بپرس «چرا؟»؛ چرا این اتفاق میافته؟ چرا این قاعده جواب میده؟
- دنبال ارتباط بگرد؛ این مفهوم به چه چیزی که از قبل میدونی ربط داره؟
- مثال خودت رو بساز؛ اگر فقط مثال کتاب رو میفهمی، شاید هنوز مفهوم رو کامل نگرفتی.
- سعی کن مطلب رو با زبان خودت توضیح بدی؛ نه با جملههایی که عیناً از منبع به خاطر سپردی.
- از خودت بپرس این ایده کجا جواب نمیده، چه محدودیتهایی داره و چه چیزی میتونه اون رو نقض کنه.
- با مسئلهها و مثالهای متفاوت تمرین کن تا فقط به یک شکل خاص از سؤال عادت نکنی.
توضیح دادن، آزمون خوبی برای فهمه
یکی از راههای ساده برای پیدا کردن جاهای مبهم اینه که سعی کنی موضوع رو برای یک نفر دیگه توضیح بدی. خیلی وقتها تا وقتی فقط متن رو میخونیم، احساس میکنیم همهچیز روشنه. اما وقتی میخوایم بدون نگاه کردن به منبع توضیحش بدیم، تازه معلوم میشه کدوم قسمتها رو واقعاً نفهمیدیم.
هدف این نیست که حتماً همهچیز رو بیش از حد ساده کنیم. هدف اینه که بتونیم ایده رو با کلمات خودمون بازسازی کنیم و رابطه بین بخشهای مختلفش رو توضیح بدیم.
یادگیری خوب ترکیبی از دانستن و فهمیدنه
حافظه و فهم مقابل هم نیستن. برای فکر کردن به خیلی از موضوعات، به دانشی نیاز داریم که واقعاً در حافظهمون موجود باشه. از طرف دیگه، فهمیدن باعث میشه این اطلاعات صرفاً چند تکه داده جدا از هم نباشن.
پس به جای اینکه هدفمون فقط این باشه که «جواب رو یادمون بمونه»، بهتره یک سؤال مهمتر هم از خودمون بپرسیم: «من واقعاً میفهمم چرا این جواب درسته؟» همین تغییر کوچک میتونه یادگیری رو از جمع کردن اطلاعات به ساختن دانشی تبدیل کنه که بعداً واقعاً بشه ازش استفاده کرد.