اثر آزمون
پدیدهای که در اون تلاش برای بازیابی اطلاعات از حافظه میتونه یادگیری آینده رو بهتر از صرفاً دوبارهخوانی تقویت کنه.
پدیدهای که در اون تلاش برای بازیابی اطلاعات از حافظه میتونه یادگیری آینده رو بهتر از صرفاً دوبارهخوانی تقویت کنه.
احساسی که باعث میشه چیزی بهخاطر دیدن یا شنیدن مکرر آشناتر به نظر برسه؛ آشناییای که لزوماً به معنی فهم یا یادآوری قوی نیست.
بهبود احتمالی فهمی که هنگام تلاش برای توضیح منظم یک موضوع ایجاد میشه، چون شکافها و رابطههای مبهم آشکارتر میشن.
مقدار فشاری که یک فعالیت در یک لحظه روی منابع محدود پردازش ذهنی، بهخصوص حافظه کاری، وارد میکنه.
فشار ذهنی غیرضروری که بهخاطر شیوه نامناسب ارائه اطلاعات یا طراحی فعالیت ایجاد میشه.
بخشی از دشواری ذهنی که از پیچیدگی خود موضوع و رابطه بین اجزای اون میاد.
ساختاری برای یادگیری یا بررسی دانش که در اون اطلاعات به شکل سؤال مطرح میشن و فرد باید پاسخ مناسب رو پیدا کنه.
بهبود قدمبهقدم از راه تغییرها و تمرینهای کوچک و ادامهدار، بهجای انتظار برای یک جهش بزرگ و ناگهانی.
دانش یا مهارتی که فهم یا انجام یک موضوع بعدی تا حدی به بلد بودن اون وابسته است.
فرایندی که طی اون ردهای حافظه بعد از یادگیری پایدارتر میشن و احتمال موندگاری اطلاعات بالا میره.
پیوند ذهنی بین دو تجربه، مفهوم یا نشانه که فعال شدن یکی میتونه دیگری رو هم به ذهن بیاره.
بررسی ادعاها، دلایل و شواهد با دقت، بهجای پذیرفتن یا رد کردن سریع اونها.
تلاش برای انجام چند کار نیازمند توجه در یک زمان؛ کاری که در بسیاری از موقعیتها در عمل به جابهجایی سریع توجه تبدیل میشه.
حافظهای که میتونیم آگاهانه اطلاعاتش رو به یاد بیاریم و دربارهشون حرف بزنیم.
بخشی از حافظه که اطلاعات میتونن از چند ساعت تا سالها در اون باقی بمونن.
نوعی حافظه بلندمدت برای نگهداری تجربهها و اتفاقهای شخصی، همراه با زمان و زمینهای که در اون رخ دادن.
فاصله بین پاسخ یا عملکرد فعلی و چیزی که درست یا مورد انتظار بوده؛ فاصلهای که میتونه منبع مهمی برای یادگیری باشه.
بررسی آگاهانه دانش یا عملکرد خود برای فهمیدن اینکه چه چیزهایی رو بلدیم و کجا هنوز مشکل داریم.
تلاش برای توضیح دادن یک مطلب برای خودمون با کلمات خودمون، مخصوصاً درباره چرایی و ارتباط بین بخشها.
کمک موقتی که یادگیری یک کار دشوار رو ممکنتر میکنه و با افزایش توانایی فرد میشه بهتدریج اون رو کمتر کرد.
دانشی درباره واقعیتها، مفهومها و اطلاعاتی که معمولاً میتونیم اونها رو با کلمات بیان کنیم.
چیزهایی که فرد از قبل درباره یک موضوع میدونه و یادگیری مطالب تازه روی اونها ساخته میشه.
فرایندی که طی اون اطلاعات تازه به شکلی تبدیل میشن که مغز بتونه اونها رو در حافظه ثبت کنه.
احساس راحت و سریع بودن پردازش یک مطلب؛ احساسی که همیشه به معنی یادگیری عمیق یا ماندگار نیست.
روش رایجی برای بررسی فهم که در اون سعی میکنیم موضوع رو ساده توضیح بدیم و جاهایی رو که توضیح دادنشون سخت شده دوباره بررسی کنیم.
شرایط و نشانههایی که هنگام یادگیری حضور دارن و ممکنه روی فهم یا بازیابی بعدی اطلاعات اثر بذارن.
ابزاری برای مشخص کردن چیزی که نمیدونیم، هدایت توجه و وادار کردن ذهن به جستوجوی پاسخ.
سؤالی که فرد رو وادار میکنه پاسخ رو از حافظه خودش پیدا کنه، نه اینکه اون رو مستقیماً از منبع بخونه.
سؤالی که برای پاسخ دادن بهش باید ایده رو با توضیح، دلیل، رابطه یا مثال باز کنیم.
تصوری از دانش به شکل مجموعهای از مفهومهای بههممرتبط که هر مفهوم از راه رابطهها به مفهومهای دیگه وصل میشه.
ساختار ذهنی سازمانیافتهای که اطلاعات مرتبط رو کنار هم قرار میده و به فهم تجربههای تازه کمک میکنه.
رفتاری که با تکرار در یک زمینه مشخص، انجام دادنش بهمرور خودکارتر و کمنیازتر به تصمیمگیری آگاهانه میشه.
آگاهی از فرایند فکر و یادگیری خودمون و توانایی بررسی و تنظیم اون.
کاهش توانایی دسترسی به اطلاعاتی که قبلاً یاد گرفتهایم؛ چیزی که میتونه دلایل مختلفی داشته باشه.
مطالعه مقدار زیادی از یک موضوع در یک بازه کوتاه و پیوسته، معمولاً نزدیک به زمان آزمون یا نیاز فوری.
گروه کردن چند جزء جدا در واحدهای معنادارتر تا پردازش و نگهداری اونها برای ذهن راحتتر بشه.
توضیح یک مفهوم با مقایسه ساختار اون با چیزی آشناتر که رابطه مشابهی بین اجزاش وجود داره.
استفاده هماهنگ از شکلهای کلامی و تصویری برای نمایش یک ایده، بهطوری که هرکدوم به فهم دیگری کمک کنه.
میل به فهمیدن چیزی که برامون ناشناخته، مبهم یا جالب به نظر میرسه و میتونه یادگیری رو هدایت کنه.
نمونهای مشخص از یک مفهوم کلی که کمک میکنه معنی یا کاربرد اون روشنتر بشه.
نمونهای که نشون میده یک ادعای کلی همیشه درست نیست و میتونه برای بررسی مرزهای یک مفهوم مفید باشه.
تصویری مفهومی از نحوه کار کردن یک چیز که برای فهم، پیشبینی و تصمیمگیری ازش استفاده میکنیم.
چیزی مثل واژه، تصویر، مکان یا سؤال که دسترسی به یک خاطره یا اطلاعات ذخیرهشده رو راحتتر میکنه.
موقعیت، زمان، مکان یا رویدادی که میتونه شروع یک رفتار عادتشده رو تحریک کنه.
روش تصویری برای سازمان دادن ایدهها به شکل شاخههایی که معمولاً از یک موضوع مرکزی شروع میشن.
هدفی که بیشتر روی نتیجه قابلمشاهده عملکرد، مثل نمره، رتبه یا بهتر بودن از یک معیار مشخص تمرکز داره.
نتیجه مشخصی که میخوایم از یک دوره مطالعه یا تمرین بهش برسیم، مثل فهم یک مفهوم یا انجام یک مهارت.
تلاش برای بیرون کشیدن پاسخ از حافظه بهجای اینکه فقط دوباره مطلب رو بخونیم یا نگاه کنیم.
تغییری نسبتاً پایدار در دانش، توانایی یا رفتار که در نتیجه تجربه و تمرین شکل میگیره.
حالتی که فرد خودش هدف، منبع، روش، زمان و ارزیابی بخش قابلتوجهی از فرایند یادگیری رو مدیریت میکنه.